مهست مستی

ای نغمه پراشراق که در حنجرۀ عصیان ها زیست می کنی، باز آی؛ باز آی و آن زندگی شیرین، بر ساحل مروارید، آن سوی تلاطم هارا نشانم ده. من بی تو، در بی خودی مانده ام. تویی گوهر نهفته در ذات قدسی این روح مواج اقیانوس گلگون می. تویی نسیم صبحگاهی که ابرهای پرفروغ این سپهر را در قدح هستی به حرکت در می آوری. ای سکوت گویا که بر این انگارۀ ناتمام کامل ترینی؛ تومهست مستی در سراپردۀ زمان هستی.

                من شعله ای پر ز عشق در دیر مغان ام. گویایی سکوتت را شنیدم. آنگاه که درها واشده بود، گویی باغ فنا پیدا شده بود. در هستی، زیبایی تنها شده بود. تنها یک کامل، یک مطلق در مرگ جهان پیدا شده بود. لحظه ای بود که هر رودی، دریا و هر پیاله ای پر زنور الوهیت الهۀ ناز گشته بود.

                من تنها بودم. پیش از آن ذره ­ای در عدم؛ اراده بود که عدم را به مستی کشاند و هستی پدیدار گشت. من مانده بودم و وجودی تهی بی تو. می دانستم در هستی، هستی. احساس سنگینی، قلبم را به درد آورده بود. همه اش به آن ارادۀ عظیم باز می گشت. اراده ای که لیلی ام را در پس پردۀ زمان، در اقیانوسی بیکران غرق کرده بود.

                در جهان جز ما نبود. تو بودی و من، صوفی. قلندری بودم در قلعه ای. محبوس در میان تاریکی . در سیاه چاله های مخوف این زمان بی رحم، دفن شده بودم. تو فریاد سکوت عشقم را از پس آن دیوارها شنیدی. می دانستم در ورای ماده زیست می کنی.

                آنگاه که بر من درها واشده بود به یاد سخن حضرت شمس تبریزی افتادم که فرمود:« هیچ گاه نومید مشو که اگر حتی همۀ درها هم بسته باشند، او کوره راهی مخفی که از چشم همه پنهان مانده است را به رویت باز می کند. حتی اگر اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدانکه در پس گذرگاه های دشوار، معشوقت قرار دارد.»

                بدین صورت بود که پنجره هایی رو به من واشده بود. پنجره هایی رو به عشق و مستی، شور و هستی. پنجره هایی رو به باغِ زمانی پر ز پروانه و گل های قاصد. من بودم و تو، افسانه نبود. کنون را به یاد بسپار که ما، در مهست مستی، از می و میخواران مستیم.

العبد یحیی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.