در انتظار وصال

بی تاب وصال است دل اما چه توان کرد
جسم  است به  راهت گره رشته جان ها
در  چارسوی   دهر  گذر    کرد  خیالت
لبریز   شد   از  حیرت   آیینه   دکان ها
در  پرده  دل غیر  خیالت  نتوان یافت
جولانکدۀ      پرتو      ماهند   کتان  ها
«بیدل دهلوی»

        پیمودم منازلی که ورای آن کویر بود و آنگاه که بر شنزار های گرم قدم نهادم، عشق در وجودم زبانه کشید. نگریستم که چنان دلباختگی در کویر پدیدار شده که ابرهای آسمانش را خورشید چونان ذرات شیرین شن می مکید. کویر در امتداد آفتاب است؛ آن گونه که افق آن ها از یکدیگر جدا نیست. احساس گرم آغوش، در اولین لحظات وصال را، در لمس ماسه های نرم میتوان در روح پدید آورد.

        در میانۀ کویر، شب های روشن از ستاره، چشم را مجذوب خود می کند. چشم نمی داند به کدام صورت بنگرد؛ زیباتر از این، چشیدن حبه های انگور خوشه پروین است. شادی جز به کودکی که در دریای شب با بادبادک طلایی خویش بازی می کند نیست. ماه این جا، گوشواره به گوش دارد و خورشیدش گردن بندی از حلقه های آتش. گویی حلقه هایش چونان ریسمانی درهم تنیده و اخگر است که بر تن ها تازیانه فرود می آورد. اگر حجاب ها برداشته شود، خنکی نسیم، گرداب انرژی را در تو احیا می کند. جانوران طرح های اسلیمی به تن کرده اند. اشباح در نمکزارها قدم می زنند.

        کویر، این تکه خاکی که انسان در روز ازل بر آن هبوط کرد، زیبایی هایی دارد نادیدنی و ناشنیدنی. زیباییهایش را احساس باید کرد و احساس کویر جز بی اویی نیست. او وصال می خواهد و یار در فراسوی دیدهاست؛ آن گونه که کویرِ عدم هرگز نمی تواند چنین به او رسد. او (کویر) جهانی است که همگی مان در ابتدا به آن هبوط می کنیم؛ اما بسیاری راه اقیانوس را نمی یابند. نه این که نخواهند، بلکه اصلاً نمیدانند اقیانوسی هم هست؛ آن ها در بی خبری زندگی می کنند. گویی بر چرخ و فلک سوار گشته اند و بارها گردیده اند. در بی ابری آسمان و سراب روح ها جان می دهند و چنین است زندگی این آدمیان.

کویر دگرگونه است؛ می خواهد به اقیانوس برسد، در حقیقت آن غرق گردد و امید دارد که اثرهای خیالی ذهنش، او را در آغوش خواهند کشید. اگر نقش پایی بر کویر دیدید، بدانید همان قدمهای کویر است که به سمت اقیانوس، با گردبادهای وحشت آمیز می تازد. قلب او آکنده ازگل های نیلوفریِ صورتی رنگِ خندان است. طوفان های هلاکت آورش، دل به امواج دریا داده اند. کویر برای وصال ساحل مروارید، بسیار ریاضت کشیده است.

افسوس! افسوس که معشوق، عاشق کش است و کویر در بی اویی، درد می کشد. می دانید که تنهایی چنان رنجی نیست؛ بلکه بی اویی است که قلبش را به درد آورده. واقعیت این است که کویر جز دریای شب و گردباد جنون دیگر ندارد.

کویر در ره عشق بسیار رسوا گردید. رسوایی اش از میان تاریکی ها و از درون سیاه چاله های مخوف این زمان بی رحم، به گوش اقیانوس رسید. اقیانوس نه گردبادها را، بلکه به ماسه ها و شنزارهای گرم از عشق نگریست. او که در ماورای ماده زیست می کرد، آوای عشق و شیدایی را شنید و ندا داد. ندایی که پنجره هایی رو به کویر باز نمود؛ پنجره هایی رو به شور و مستی. از آن پنجره ها، آفتابی دگر بر خرمن تیرگی های کویر تابید.

امروز اگر به دیدار کویر عشق بروید، دیگر امواج هراسناک نمی بینید؛ بلکه امواج پرخروش اقیانوس را خواهید دید که روح کویر را آرامش بخشیده اند؛ گویی، کویر با اقیانوس وجود یکی شده است.

العبد یحیی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *