به یک امید می آیند

زوال می یابد:
زمان، آنگاه که طلوع می‌کند،
خورشید از کرانه خاوری.
و می میراند ستارگان را در دریای شب.

صبحی دیگر، کودکان تاک را،
به امید آنکه در اقیانوس طلایی اشراق غرق گردند،
بیدار می کند.

مرغان هوا، بر فراز شادی معصوم کودکانی،
که صبح دریاکنار را مملو از خنده های زیبا کرده اند،
پرواز می کنند.

در طلوع آغوش می گیرم،
یکتا ایزدم را.
و‌ شگفتی هفت عالم چشمانش، وجودم را می گیرد.
آن لعل های نهفته زیر هفت جهان گوهر،
که تصور عارفان، آنگاه که به هر جوهر رسند،
جز این نیست که،
رسیدم!

همۀ کائنات هم آوازند.
فرشتگان آسمان و آدمیان،
امواج دریا و گردباد های کویر،
همه با هم مانند علی می خوانند:
«والا مرتبه است خدايي كه اولي است،
نهايتي ندارد تا به پايان رسد،
و آخري براي او نيست تا سپري گردد.»
(نهج البلاغه، خطبه 94)

تمام لحظات عمر می گذرند.
هر گونه که هستند،
به یک امید می آیند:
یک لحظه با یار نشستن.

«با هم نفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر آن یک نفس است»
(عراقی)

العبد یحیی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *