آخرین وداع

قدرت شاید همه چیز را فتح کند؛ اما نمی تواند مفتح کسانی باشد که پیشاپیش خود را فتح کرده اند.

океанический

انعکاس آفتاب از بلور شفاف حیات به درون کلبۀ ساحلی می تابد و پرستوهای عاشق پرابهه[1]را بیدار می کنند. من و او سفرۀ سبز اشراق را در دریاکنار می گسترانیم و بر آن میوۀ وحدانیت[2]می چینیم. پس از آن، با هم درباره خرمن تیرگی ها صحبت میکنیم؛ چند روزی است هوا را ناپاک کرده اند. برمی خیزیم تا برویم خرمن را آتش بزنیم. در میانۀ راه ورطۀ عطری می بینیم که خود را بر گل نیلوفر افکنده است. نیلوفر در وهم خود بیدار است و صحنۀ یکتایی را یادآور می شود. نیلوفر می گوید:« خرمن تاریکیتان تابان باد.» ناگاه، ونوس از اقیانوس گلگون می پیاله ای پرکرده و بر فرق تاریکی می ریزد. درِ ابری نیز برای لحظه ای باز شد و آذرخشی فراخنای تهی خرمن را درنوردید.

پرابهه به من می گوید:«می خواهم درخشش اقیانوس را به نظاره بنشینم.» تنهایش می گذارم و به معبد می روم. جلوی معبد، فوارۀ بلورین اساطیر زمین می جوشد. مریدان در حال آماده کردن مقدمات مراسم عصر هستند. مهر جلو می آید و می گوید:«نیلوفرها آشوب به پا کرده اند و آرامش معبد را برهم زده اند.» می گویم:«گویا قرار است اتفاق بزرگی رخ دهد؛ مانند عروجی اهورایی. فعلاً بروید و از اقیانوس گلگون می چند قدحی برای میهمانان پر کنید. باید تا عصر ماسه های دریا کنار را نیز محبت ببخشیم.»

عصر می شود. عشاق یکی یکی از راه می رسند. مریدان، آن ها را به درون راهنمایی می کنند. به دشت می گویم:«تا استاد از راه برسد، نغمۀ جاودانگی برای میهمانان سرده.» به دنبال استاد می روم. هنوز دارد نبض اقیانوس را می گیرد. صدایش می زنم:«پرابهه. مریدان از راه رسیده اند.» برمی خیزد. در راه بازگشت می گوید:«امروز به مفهوم بسیار زیبایی دست یافتم: «بیکران اقیانوس، شیهۀ بارز (لااله الا الله) است.»

به معبد که می رسیم همه به احترام استاد، برخاسته و درود می گویند. نیلوفرها نیز بر بحر ناپیدای معبد آرام می گیرند. استاد با جامۀ لاجوردی اش، بر جایگاه معنوی دل قرار می گیرد و این گونه سخن آغاز می کند:

عزیزان من، پیش از هر چیز سلام گرم و پر ز محبت مرا پذیرا باشید. بسیار خرسندم که چهره های مهربان شما را در کنار خود می بینم. می خواهم برایتان از چگونگی رسیدن به عصارۀ شیرین هستی سخن بگویم. شما همه کنجکاوید. اما برای رهایی، کنجکاوی کافی نیست؛ بلکه عطشی اصیل برای آزادی نیاز است. همه می توانند به اشراق برسند اما همه نمی خواهند یا اگر بخواهند، طریق حقیقی آن را نمی دانند. الوهیت به همان درجه ای در شما زاده میشود که طلب و شوق برای آن دارید.

مسيح هرچه مي گويد تجربه خود اوست و يك مسيحي هرچه مي گويد باور اوست. و فاصله بين تجربه و باور از زمين تا آسمان است. آن دو هرگز به هم نمي رسند. اگرمي خواهي حقيقت را بشناسي، هيچگاه باور نكن. نمي گويم كه يك بي اعتقاد شو، زيرا اين نيز يك باور است؛ يك باور منفي، يك ضد باور. حقيقت، حق انحصاري هيچكس نيست. تو بايد آنرا كشف كني. بايد در آن رخنه كني. به جاي باور كردن، بايد با ذهني باز پيش بروي. باور تو را بسته نگاه مي دارد. تو را به يك نتيجه گيري مي رساند كه از خودت نيست. كسي ديگر آن را به تو داده. تصادفي و اتفاقي است. اگر تو به دست يك مسلمان پرورش يافته باشي، يك مسلمان خواهي شد و اگر به دست يك مسيحي، يك مسيحي. پس پاي شرطي شدن و تعليم و تربيت در ميان است، اينكه چه كسي معلم تو بود و تو بطور تصادفي در چه محيطي بدنيا آمده اي. آنها ذهن تو را شرطي كرده اند، ذهن آنها نیز بدست والدينشان شرطي شده بود و الي آخر. از قيد تمام شرايط از پيش تعيين شده رها شو تا بتواني كشف كني. نخستين شرط جستجو، دور انداختن تمام نتيجه گيريهاي پیشین است تا بتواني خودت تجربه كني و روزي كه خودت تجربه كني يك مسيح مي شوي. براي خودت يك بودا مي شوي، و اين بسيار زيباست. يك مسيح بودن زيباست اما يك مسيحي بودن نه.[4]

مردم به اين دليل گمراه مي شوند كه نمي دانند پند و اندرز را كجا بجويند. آنان در گذشته نزد كشيشان مي رفتند، امروز نزد روانكاوان مي روند. آنان،كشيشان جديدند. اما نه كشيشان و نه روانكاوان هيچ نمي دانند. خود كشيشان ره گمكرده بودند و چنين اند روانكاوان. بايد نداي درون خود را بيابي تا به هيچ پند و اندرز ديگري نياز نداشته باشي. سر و صداهاي مزاحم درونت را خاموش كن تا بتواني نداي درونت را بشنوي. تا بتواني چراغ راه خود باشي و به گمراهي نروي.[5]

        عشاق عاشقانه سخنان استاد را می نوشیدند. پرابهه این گونه ادامه داد:

عزیزان من،روزگار آخرین لحظات جام زمانم را سر می کشد. در این سال ها برایتان از دریاشدن رودها و پیوستن پهنۀ تنهایی به فلات یکتایی بسیار سخن گفتم. فردا صبح قادر نیستم شما را ببینم، زیرا امشب به سفری در امتداد ابدیت خواهم شتافت.

بر گونه های گلگون یاران، بلورهای نقره ای ماه نمایان گشت. استاد ادامه داد:

دوستان من، ازشما می خواهم در اقیانوس ژرف یکتایی پروردگار غرق گردید و به پرتویی بپیوندید که نجواگر فروغ ساقی است. در پایان لطفا سلام و درود مرا به الوهیت زیبای درونتان پذیرا باشید.

آن شب عشاق برای آخرین وداع باقی ماندند. استاد بعد از وداع با تک تک یاران گفت:« می خواهم در تنهایی به صدای امواج روشنایی گوش سپارم. می توانید صبح گاهان، آن گاه که انعکاس قوس قزح بر سکون اقیانوس می افتد به نزد من آیید.» سپس به سمت جایگاه همیشگی اش در دریاکنار روان شد. آن شب، شبی پر ز غم و تنهایی بود. تمام سانیاسین ها در تنهایی زیبای خویش به گردش در آمده بودند.

در طلوع آفتاب به سمت جایگاه استاد روانه شدیم. پرابهه -معشوق من و استاد بزرگ گیتا- را دیدم که بر امواج دست نیافتنی ابدیت روان بود. ناهید در آسمان می درخشید و گیتا در خلسۀ عرفانی خویش فرورفته بود.

مریدان بازگشتند تا مجسمۀ بلورین پیار پرابهه، خداوندگار عشق را در فوارۀ جاوید اساطیر زمین قراردهند. من تنها مانده بودم. نیمی از خورشید اخگر در اقیانوس فرو رفته بود. استاد را دیدم که سوار بر زورقی آتشین، شیاری در بحر مواج صبوحی نمایان می کند و شتابان به سمت خورشید می تازد؛ گویی در خورشید عالم تاب ذوب می گردد.

بر توسن حقیقت در امتداد ابدیت بتازید.

العبد یحیی


[1] «Pyaar Prabhu»؛ در زبان هندی «پرابهه» به معنای عشق است. در این متن از لفظ «پیار پرابهه» در معنای خداوندگار عشق استفاده شده است.

[2] در معنای «یکتایی»استفاده شده است.

[4] океанический

[5] همان

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *