آینده ای طلایی

در روزگاری که انسان در لب مراتع و چشمه سارها با فلسفه های لاجوردی خوش بود و عشق را در نیلوفرهای کبود در لجن زارها می جست، بودا نیز در محراب یکتایی، فلات بیکرانه را به نزد خویش می خواند. مردمان رنگ خورشید فلک که بر لبۀ جام حیات می افتاد را مینوشیدند. پریوش ها راز گل سرخ را به آواز بلند می نمایاندند و مسیح با ماهیان بر اقیانوس زیبایی ها قدم می زد. گرداب ها به غرق شدگان اکسیر ابدیت می نوشاندند و پیشینیانی نبودند که انسان بخواهد یادآور دردهایشان باشد. عشق در رگ های این هستی جریان داشت.

برگ طلایی دفتر کاهی روزگار ورق خورد و حوا با اشتباه ملون خود، جهان جدیدی را فتح کرد؛ دنیایی که انسان باید طرحی دیگر بر آن می انداخت. اما این مسئولیتی بس بزرگ بود که بر دوش آدمیان نهاده شد. زمانی که زهراب دشمنی در خون این هبوط کنندگان از آسمان فوران کرد، رقص شفق ها بر سپهر بیکران از یادشان رفت. آنها بیکرانگی که اصلی ترین آموزۀ طبیعت است را فراموش کردند.

در اوج قلۀ بیکرانگی عشق قرار دارد و کیفیتش چنان بی نظیر است که واژگان در توصیف آن محقراند. شیرینی شیدایی را باید در شکوفه های زیبایی چشید یا تجلی آن را در درخشش ناهید به نظاره نشست. مهربانی در فطرت انسان نهاده شده. پس هر جا که دلداده ای باشد، حیات در آن جاری است. وقتی که شیفتۀ صخره ها شوی، تخته سنگ ها نیز، هاونی میشوند که درآن نور کوبیده شده. محبت آن قدر ژرف است که با بخشیدن کاسته نمی شود؛ هر چه بیشتر پراکنده گردد، آدمی بیشتر در آن غوطه ور می شود.

برای آینده ایطلایی، باید در نهر اشراق جاری گردیم. نهری که با آسمان نیلگون پیوسته است. طبیعت گسسته نیست. آسمان پرستاره، طلوع آفتاب و شکوفایی غنچه همه در یک راستا هستند؛تمامشان در رقص شادی و آگاهی بسر می برند و چونان رودی هستند که در اقیانوس گلگون می نیست شده اند. آنها قدم به عرش الهی نهاده اند و نغمۀ نامیرای عشق را در روزن زیبای زمان می سرایند.

العبد یحیی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *