برگی طلایی

با خبر باش که هنگامه ای مسیحایی در راه است.

قلب ها، عشق ها و روح ها تنها به یک تمثال می نگرند،

و سیصد و سیزده قاصدک در سپهر نیلوفری به رقص درخواهند آمد.

مژده باد ای دل های سپید جوان

از فراسوی افق ناوردی خواهد آمد،

و عاشقان را با دمی مسیحایی، رها خواهد ساخت؛

رها بر کرانه ی دریا،

آنجا که بی نهایت است،

و در نهایت افق ها و دیدها.

آنجایی که یک مطلق، یک کامل

انتظار می کشد.

شاید از خود پرسیده ای چرا یار نیامد.

تنها یک دلیل بیش ندارد:

ما هنوز راه را آغاز نکرده ایم.

نه راستی بر زبان، نه درستی در روش.

تنها به فکر رسیدنیم؛ رسیدنی که هنوز راه را شروع نکرده ایم!

قلب ها سنگ به سبب زیادی عصیان،

روح ها تاریک به سبب دوری قلب ها،

و همه اش به دلیل نبودن «ما» در روح هاست.

همه اش من است، من.

تویی در کار نیست، اویی نیست،

و تو نمی دانی در این کوچه های شهر خرابی و درد بیداد می کند.

نزدیک است

و آنگاه که آید،

تو با باد هم آواز و با موج هم آهنگ خواهی شد

و آن زمانِ رسوایی پلیدی است.

تو رسوایی را از زبان شن های گرم کویر خواهی شنید؛

از آزادگی شن های کویر

و الوهیت ابرهای آسمانش که با تو نجوا می کنند.

در آن زمان که بزرگی پروردگار بر جانت آشکار شود،

پدیده ها در چشمت کوچک خواهند شد.

کافی است به سردابی در میانۀ کویر قدم نهی

یا بر نیلی آسمان،‌ و شاید بر کرانۀ دریا در طلوعی زیبا بنگری

تفاوتی نمی کند، تو او را احساس خواهی کرد.

نغمه سروش تو را در او محو می کند و این شروع راه است.

راهی به آسمان

و آن سرداب نردبانی است به سوی آسمان.

چنین نخواهد ماند.

دفتر کاهی روزگار ورق خواهد خورد.

و برگی طلایی پدیدار خواهد شد.

مسیحی خواهد آمد؛

و ما هادیان کویر و آزادگان آسمان،

در آن هنگامة مسیحایی، با طلوع شرق مست خواهیم شد.

عدالت مولایمان را زنده و لبخند را بر لبان کودکی می نشانیم؛

و این برای به اشراق رسیدن کافی است.

العبد یحیی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *