بی خودی

«عاشقی،
بی خودی و بی راهی باشد».
(عین القضات همدانی)
و بی خودی،
جز فناشدن در بحر بی کران نیست.
و چگونه بحر کران داشته باشد؛
در حالی که در هر بعد لطیف گسترده شده است.
و کالبد پرنیانی کودکان و عارفان،
همچون خلوتیانی که آن سوی دروازه های اهورایی ابدیت اند،
مستانه اند.
و بی خودی جز آن نیست که،
هرگاه در میان کویر سوزان،
به درون سردابی خنک قدم نهی،
و بنگری به شفافیت جذاب آفتاب،
که میانۀ آب ها طلوع می کند،
هیچ نبینی.
و چنان از خود تهی گردی،
که جز او نیز نبینی.

و بی راهی،
جز معرفتی که بر سروی تنها،
در میان واحه ای زیبا،
بر شاخه هایش عشق می روید نیست.
و بی راهی،
جز آن نیست که در آغوش گیری،
هستی را با تمام وجود او.
و بخوانی همراه با گنجشگکانی،
که نسیم صبح آوای آن ها را همراه می آورد.
و هرگاه بر لب ساحلی تنها، در کرانه‌های وجود روی،
آنگاهی که ونوس،
درخشان ترین حالت خویش را در صبحگاهان تجربه می کند،
چند صدف تهی همراه برداری.
تا آن زمان که به خورشید، آنگاه که ذوب می شود رسی،
آن ها را از شیدایی عشق آکنده سازی.

العبد یحیی

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *